تبليغاتX
غروب طلایی
فروزان بارز متولد 1358 محصل سال چهارم فاکولته ادبیات
همه یی هستی من

آیه های تاریکیست که تو را تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من درین آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:18  توسط فروزان بارز  | 

روز به خورشید عادت دارد، شب به ستاره‌ها، به ماه...
شاخه‌ها به بهار، میوه‌ها به تابستان...
كشتي‌ها به دريا، ماهي‌ها به رود...
پنجره‌ها به گشوده شدن، به كمى هواى تازه...
بادبان افراشته به بادها عادت دارد
ارس به سيل‌هاى خروشان ...
آئينه به زيبايى...
شانه به گيسو...
انسان غريب عادت دارد به وطن...
كوه‌ها به مه...
روزهای جدایی به من....

من به تو....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:24  توسط فروزان بارز  | 

یک بار خواب دیدن تو

به تمام عمر می ارزد

پس نگو ، نگو که رویای دور دست خوش نیست

قبول ندارم

گر چه جسم به ظاهر خسته است

ولی دل،

دریائیست !

تاب و توانش

بیش از این هاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد

دوستت خواهم داشت

بیشتر از دیروز

باکی ندارم

از هیچ کس و هر کس

که تو را دارم

عزیزـ

می خواستم برایت هدیه ای بفرستم

گل گفت: مرا بفرست که مظهر زیبایی هستم

برگ گفت: مرا بفرست که مظهر ایستادگی هستم

بید گفت: مرا بفرست که مظهر ادبم و همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زیر انداختم ، به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز زندگیم هست

آن را به تو هدیه می کنم .

...

یه روز از همین روزا

روی شب پا میذارم

توی قاب لحظه ها

عکس فردا میذارم

تا که خوب ، خوب بشه

زخم های دلواپسی

عشق را مرهم می کنم

روی دل ها میذارم

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:31  توسط فروزان بارز  | 

لختی به خود نگر

که مجذوب چیستی

دست لطیف مهر

به چشمان خود بمال

شاید که باز شود بر حقیقتی

لختی به خود نگر که درین

دهر کیستی

دور از حقیقتی و

فریاد میزنی  که بگویند

اهل حق 

مست طریقتی !

ای فارغ از خدا

از وصل حق مگوی

وصل تو در ره باطل شناورست

بحر خدا بجوی

که بحریست بحر عشق .    

 

« فروزان »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:14  توسط فروزان بارز  |